غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
421
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
زاهد روح اللّه روحه صبيهء خود بىبى فاطمه بحباله نكاح شيخ صفى الدين قدس سره درمىآورد در اثناء مجلس عقد برخواست و باز بنشست بعضى از مريدان سبب قيام را پرسيدند جوابداد كه فرزندانيكه صفى را بىبى فاطمه تولد خواهند نمود بر من عرض كردند تعظيم آن فرزند صاحبكمال كه قايممقام من وصفى خواهد بود برخواستم و چون شيخ صدر الدين موسى عرصه عالم را بنور وجود همايون بياراست و لوامع رشد و رشاد از ناصيه حالش لايح گشت شيخ صفى الدين فرمود كه آن فرزند كه شيخ زاهد در مجلس عقد بىبى فاطمه جهة اكرامش قيام نمود صدر الدين است و هم از كتاب مذكور مذبور است كه در ولايت اردبيل دو قريه است كه يكى را تول و ديگرى را الارق گويند و در قديم الايام ميان متوطنان آن دو قريه پيوسته مواد نزاع هيجان داشت اما در وقت ظهور شيخ صفى الدين قدس اللّه سره العزيز بزلال موعظت و نصيحت آنحضرت نايرهء خصومت ايشان تسكين يافت و بعد از انتقال آنقدوهء اهل كمال كرت دوم مردم تول در مقام جنك و جدل آمده يعقوب نامى را سردار خود گردانيدند و لشگر بالارق كشيده الارقيان بنابر عدم قوت مقاومت در همان قريه متحصن گرديدند و در آن اوقات بيره ذكريا كه در سلك خلفاء شيخ انتظام داشت شبى آنحضرت را در عالم رؤيا مشاهده نمود كه ميفرمايد صدر الدين را بگوى كه دو مرد سفيدريش را نزد توليان فرستد كه ايشان را پند داده از محاربه الارقيان منع نمائيد اگر آن سخن را قبول كنند فبها و الا من دانم كه با ايشان چه ميبايد كرد و بيره زكريا صباح بملازمت شيخ صدر الدين رفته پيش از آنكه از واقعه خود چيزى ظاهر سازد آن افتخار سالكان مسالك زهد و كرامت روى به دو آورد و گفت كه بيره احمد باقلانى و حاجى نجيب بزاز كه هردو ريش سفيداند بنصيحت نزد توليان روند اگر ترك مقاتله دهند فهو المطلوب و الا حضرت شيخ دانند آنگاه آن دو پير عزيز نزد توليان رفتند اما سخن ايشان در حيز قبول نيفتاد و الارقيان از مصالحه مايوس گشته بجد هرچه تمامتر آغاز جنك كردند و بامداد روحانيت شيخ صفى الدين و يمن همت عالىنهمت شيخ صدر الدين قدس سرهما غالب آمده بسيارى از توليان را بتيغ بيدريغ بگذرانيدند و بقية السيف منهزم شده چون از ايشان سبب انهزام را پرسيدند گفت در حين اشتعال آتش قتال سوارى سبزپوش كه بر اسب بوز سوار بود و نيزه در دست داشت از طرف الارقيان متوجه ما گشت و از مهابت او دست همگنان از كار رفته ترك ستيز كرديم و روى بوادى گريز آورديم بيت باهل دل هرآنكس برستيزد * اگر كوهى بود از هم بريزد بثبوت پيوسته كه ملك اشرف چوپان در اوايل ايام جهانبانى نسبت بشيخ صدر الدين لوازم حسن ارادت و اعتقاد بتقديم ميرسانيد چنانچه هرگاه بشرف ملاقات آنحضرت مشرف ميگشت پاى مباركش را بلب ادب ميبوسيد اما در اواخر سال بواسطهء شرارت نفس عيار وفاق را بغل و غش نفاق مغشوش ساخت و آن مرشد اكابر آفاق را به تبريز طلبيده ظاهرا مراسم تعظيم و تكريم بجاى آورد و باطنا